((قطره قطره جمع گردد ...))

 

کسی سراغ گردو فروشی رفت وگفت ((می شود همه گردوهایت را رایگان به من بدهی ))

گردو فروش با تعجب به او نگاه کرد و جوابی نداد .

دوباره پرسید ((میشود ، یک کیلو گردو به من مجانی بدهی؟))  

وباز با سکوت مواجه شد .

-((پس خواهش میکنم دست کم یک عدد گردو مجانی به من بدهید ))

اوآنقدر اصرار کرد تا بالاخره گردو را گرفت .

((یک عدد که ارزش ندارد یک عدد دیگر هم بدهید)) و با اصرار یک عدد دیگر گردو گرفت و درخواست کرد

گردوی سوم را نیز مجانی بگیرد.

گردو فروش که عصبانی شده بود ، گفت :

((زرنگی ! این طور میخواهی یکی ، یکی همه گردو هایم را تصاحب کنی))

مشتری سمج گفت : ((راستش میخواستم درسی به تو بدهم .عمر و زندگی مانیز چنین است .اگر به

تو بگویم همه عمرترا به من بفروش ، به هیچ قیمتی این کار را نمی کنی .ولی روز های زندگیت را بی

توجه ، یکی یکی از دست میدهی و تا به خودت بیائی همه عمرت از کف رفته است.))

 

                                                  بر گرفته از کتاب : ((به بلندای فکرت پرواز خواهی کرد))